الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

726

إحياء علوم الدين ( فارسى )

مىگفت : باز داشت خواهم به تو از مقام دروغزنان ، بازداشت مىخواهم [ 543 ] به تو از اعمال بطّالان « 140 » ، باز داشت مىخواهم به تو از اعراض غافلان . پس گفتى : دلهاى خائفان براى تو خاشع شد ، و اميد مقصران به تو پناهيد ، و دلهاى عارفان عظمت تو را مذلّل « 141 » گشت . پس دستها بيفشاند و گفت : مرا در دنيا چه كار و دنيا را بر من چه كار ؟ لازم گير اى دنيا ابناى جنس را و ألف گرفتگان نعمت خود را ، سوى محبان خودرو و ايشان را بفريب . پس گفت : كجااند قرنهاى گذشته ! و اهل روزگارهاى سابق در خاك مىپوسند و بر مرور زمان نيست مىشوند . پس او را آواز دادم . اى عبد اللّه ، يك روز شد كه پس تو نشسته‌ام و فراغ تو را چشم مىدارم . گفت : چگونه فارغ شود كسى كه او را به اوقات و اوقات را با او مبادرت « 142 » باشد ، ترسد كه سوى نفس او به مرگ سبقت نمايد ، يا چگونه فارغ شود كسى كه ايام او گذشت و آثام « 143 » او باقى ماند ! پس گفت « 144 » : تويى آن را « 145 » و هر شدتى را كه نزول آن متوقع است [ مدد رساننده مرا ] « 146 » . پس ساعتى از من غافل شد و اين آيت بخواند ، وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ ، « 147 » اى ، ظاهر شد ايشان را از خداى چيزى كه چشم نمىداشتند . پس نعره‌اى ديگر بزد قوىتر از اول و بيهوش در افتاد ، گفتم جان وى بيرون آمد ، پس به دو نزديك شدم ، او را ديدم كه اضطراب مىكرد ، پس به هوش آمد و مىگفت : من كيستم ؟ خطر « 148 » من چيست ؟ بدى من به فضل خود بگذار و به سرّ خود بپوش و گناهان من چون پيش تو ايستم به كرم خود عفو فرماى . پس او را گفتم : بدان كسى كه براى نفس خود او را اميد مىدارى و بر او واثقى كه بر من سخن گوى . گفت : بر تو باد سخن كسى كه سخن او تو را سود دارد ، و بگذار سخن كسى كه گناهان او وى را هلاك گردانيد ، من در اين موضع از آن گاه باز كه خداى خواسته است با ابليس مجاهده مىكنم ، و او با من مىكوشد ، پس بر من عونى نيافت كه مرا از آن درجه كه در آنم بيرون آرد ، جز تو ، دور شو اى فريفته ، چه زبان مرا معطل كردى ، و شعبه‌اى از دل من سوى حديث خود مايل گردانيدى ، پس من باز داشت خواهم به خداى از شر تو ، پس اميد دارم كه مرا از سخط خود زينهار دهد ، و به رحمت خود بر من تفضيل فرمايد . پس من گفتم : اين ولى خداى است ، ترسم كه او را مشغول كنم در اين موضع عقوبتى به من رسد . پس باز گشتم ، او را بگذاشتم . و يكى از صالحان گفت : در اثناى آن چه به سفرى مىرفتم سوى درختى مايل شدم تا در سايهء آن بياسايم ، پيرى را ديدم كه بر من اطلاع يافت و مرا گفت : خيز كه مرگ نمرده است ! پس سر زده برفت ، و من پس او برفتم ، شنيدم كه مىگفت : كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ « 149 » ، اللّهُمّ بارك لي في

--> ( 140 ) بطّال ، بىكاره ، كاهل ، هرزه گو . ( 141 ) مذلّل ، رام ، مطيع . ( 142 ) مبادرت ، پيشى گرفتن . ( 143 ) آثام ( ج اثم ) ، گناهان . ( 144 ) به خداى گفت . ( 145 ) مرگ را . ( 146 ) زبيدى : أنت المعين لي فيها ( 10 - 134 ) . ( 147 ) زمر 39 - 47 . ( 148 ) خطر ، قدر ، اهميت . ( 149 ) آل عمران 3 - 185 .